|
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 21:58 توسط نگار |
به یادتان می آورم که زیبا ترین منش آدمی محبت اوست (کورش کبیر) + نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 21:54 توسط نگار |
شايد اگرانسان ها به جاي دل يه تكه سنگ تو سينه داشتند بهتر بود اونوقت به پشتوانه وجود اين دل نازنين هر حيواني اسم خودشو انسان نمي گذاشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 22:28 توسط نگار |
انسانهاي موفق منتظر هيچ كس نمي مانند حتي خدا ، چرا كه خداوند به كساني كمك مي كند كه آن افراد اول خودشان به خودشان كمك كنند. + نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 22:4 توسط نگار |
تا وقتی زندم د کمکم کن تا فقط جسمم زنده نباشه روحمم زنده کن + نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387 22:47 توسط نگار |
چقدر بده ما تو دنیایی زندگی میکنیم که جلوی چشممون دارن کلی آدمو بی گناه مجازات میکنن و ما به خودمون حتی زحمت یک اعتراض کوچیکو نمیدیم بعدشم اسم خودمونو گذاشتیم مسلمان کلیم ادعامون میشه واقعا چرا؟ اگه ما که مثلا مسلمونیم به اونا کمک نکنیم کی باید کمک کنه ؟
چرا باید تو دنیا به این راحتی به یه تعداد زن و بچه بی پناه ظلم بشه و هیشکی هیچی نگه؟ واقعا چرا؟ دلم میخواد فریاد بزنم بگم از همه مردم دنیا متنفرم از این زندگی لعنتی متنفرم از خودم بدم میاد خدایا چرا هیچ اتفاقی نمیافته تا این مردم بدونن که تو همیشه و همه جا هستی کاراشونو میبینی تا بفهمن اگه اونا هستن و الان دارن به یه عده زن و بچه این جوری ظلم میکنن یه روز باید جلشون وایسن و بهشون بگن که چرا باباهاشونو .شوهراشونو. بچه هاشون بی گناه کشتن چرا این همه چراغ روشنو خاموش کردن این همه دل کوچیکو شکستن و اشکای پر غمشونو جاری کردن چرا کاری کردن که اونا تو بچگی بی بابا بی خونه و بی سر پناه شن نتونن برن مدرسه نتونن به آرزوهای قشنگشون فکر کنن و نتونن بچگی کنن خدایا کاری کن که اونام بفهمن و درک کنن که بچه های غزه چی میکشن + نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387 23:34 توسط نگار |
دستانت را از من مگیر
و نگا هت را
بگذار پرنده دلم در پشت پرچین نگاهت
همچنان اسیر باشد
![]() + نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 23:41 توسط نگار |
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 23:25 توسط نگار |
از امشب میخوام یه شاعر جدید (جوجه شاعر) و البته با ذوق رو به همه دوستای گلم معرفی کنم
زندگینامه: نام:زهرا شهرت:ایرانی اهل:آبادان سن:چن ساله تو ۱۸مونده دختر آبادانی عاشق البته با یه قلب سنگی منتظر شاهزاده رویاش با یه اسب مشکی تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بود که یکهویی امواج زیر سرازیر شدن (حالا از شوخی گذشته شعر قشنگ این دوست گلم رو با هم میخونیم در ضمن این شعر واقعا در ایستگاه اتوبوس سروده شده) من . ماشین .ایستگاه پسر .سیگار. آتیش نگاهای منتظر شعله های بی غرور ساعت بی عقربه سکوت پر از صدا از تو می خوان با التماس: منو منتظر نذار تو غروب بی قرار تو کوچه خیس خیال شبنم گلم بشو همدم دلم بشو مونس تنهائیام + نوشته شده در شنبه 4 آبان1387 23:51 توسط نگار |
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387 21:57 توسط نگار |
|
| |||||